الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
226
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
حسين عليه السّلام او را اذن داد او كار زار كرد كارزار مشتاقان و در خدمت پادشاه آسمان سخت بكوشيد تا گروهى بسيار از سپاه ابن زياد بكشت و جلوى دشمن را گرفته بود و جهاد مىكرد هيچ تير به جانب حسين عليه السّلام نمىآمد مگر دست را سپر آن مىكرد . و هيچ شمشير نمىآمد مگر جان خود در پيش مىداشت پس حسين عليه السّلام را آسيبى نرسيد تا آن مرد را زخمهاى سنگين رسيد پس روى به امام عليه السّلام كرد و گفت : آيا وفا كردم ؟ گفت : آرى تو زودتر از من به بهشت روى ، سلام مرا به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برسان و با او بگوى من هم در دنبالم پس كارزار كرد تا كشته شد . ( 1 ) ( طبرى - كامل ) و روايت شده است كه : برادرش علىّ بن قرظه در سپاه عمر سعد بود فرياد زد : يا حسين عليه السّلام يا كذّاب بن الكذّاب برادر مرا بىراه كردى و فريب دادى تا بكشتى . فرمود : خداى عزّ و جلّ برادر تو را گمراه نكرد او را راه نمود و تو گمراه شدى . گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم يا در پيش تو كشته نشوم ؛ و بتاخت . نافع بن هلال مرادى راه بر او بگرفت و نيزه بر او فرو برد و بيفكندش پس ياران او آمدند و او را نجات دادند و پس از آن علاج كردند تا زخمش به شد . ( 2 ) ( طبرى ) ازدى گفت : نضر بن صالح ابو زهير عبسى براى من حكايت كرد : كه : حرّ بن يزيد چون به حسين عليه السّلام پيوست مردى از بنى تميم از بنى شقره كه از فرزندان حارث بن تميمند و نام او يزيد بن سفيان بود بسيار به خود مىنازيد و بادى در سر داشت مىگفت : قسم به خدا اگر حرّ بن يزيد را وقتى مىرفت ديده بودم اين نيزه را بر پيكر او فرو مىبردم . راوى گفت : در بين اينكه مردم گرم كار زار بودند و حرّ بن يزيد بر آن قوم مىتاخت و به اين شعر عنتره تمثّل مىجست : ما زلت ارميهم بثغرة نحره * و لبانه حتّى تسربل بالدّم [ 1 ] گوش و ابروى اسب او زخم خورده و خون از آن زخمها روان بود حصين بن تميم با يزيد بن سفيان گفت : اينك حرّ كه با آن همه باد و دم آرزوى ديدار او داشتى ( و اين حصين رئيس شرطهء عبيد الله بود او را با عمر سعد فرستاده بود و عمر مخفّفه [ 2 ] را با شرطه به دو سپرده بود ) .
--> [ 1 ] مؤلف گويد : اين رجز هم از حرّ منقول است : انّى انا الحرّ و مأوى الضّيف * اضرب في اعناقكم بالسّيف عن خير من حلّ بارض الخيف * اضربكم و لا ارى من حيف [ 2 ] در لغاتى كه به آن دسترسى داشتم اين كلمه را نيافتم گويا مقصود از آن دسته از سپاه خارج از صف باشد كه امروز چريك گويند و مقصود از شرطه آن است كه امروز دژبان گويند .